X
تبلیغات
رایتل

یک پنجره برای دیدن ...

عنوان وبلاگ برگرفته از شعری است.
پنج‌شنبه 11 شهریور 1395

خوبی زنی بود که بوی سیگار میداد...*

عموی بزرگترین من از عموی بعدیش خیلی بزرگ تر بود. حالا نپرسید چرا! هفت هشت ده تا هم بچه داشت. خودش که فوت کرده ، خیلی وقته، ولی بچه هاش که همسن عمو هام هستن، هر سال میان عید دیدنی. داداش کوچیک من با این که اونا رو دیده و میشناسه، اما نسبت فامیلیشون رو نمیدونه. چون عموم رو ندیده، امروز واسش توضیح دادم ولی میدونم باز یادش میره. آدم تا نبینه، تو ذهنش ثبت نمیشه. تا حالا چندین و چند بار آمار فامیلای دورمون رو از بابام گرفتم که فلانی چیکاره ماست و اونم هر بار توضیح داده، ولی باز مسلط نیستم و بعد از مدتی یادم میره. 


ما به مادر بزرگمون میگفتیم مادرجون. ماشالا کم نوه نداشت. امروز به داداشم گفتم مادرجون میدونی کیه؟ با اینکه چندین بار واسش توضیح دادم باز یادش رفته بود. با خودم میگم اگه مادربزرگ من سیگار نمیکشید، شاید الان این بچه هم میتونست مادرجون داشته باشه. و من هم میتونستم ده سال بیشتر مادرجون داشته باشم. خاطره بیشتر، داستان و حکایت بیشتر....


آدما فقط متعلق به خودشون نیستن. من وظیفه دارم به فکر سلامتیم باشم، نه فقط به خاطر خودم، به خاطر بقیه هم. که بیشتر منو داشته باشن. که سالم تر منو داشته باشن. من وظیفه دارم از خودم و از جسم و از روحیاتم مواظبت کنم، که فک و فامیل و دوست و آشنا ، من رو سالم ببینن. شاد ، و با انرژی، و درست. نباید با روح و جسم ضعیف در بینشون باشم. باید مفید باشم. باید درست باشم.


* فرهاد مهراد

نظرات (3)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
چهارشنبه 17 شهریور 1395 ساعت 18:02
+ بهنام
الان چی شد؟؟؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چرا؟؟ مگه چجوری نوشتم این دفعه؟ چرا همه سوت میزنن؟!
شنبه 13 شهریور 1395 ساعت 19:43
+ سارکبیر
سخت نوشتین...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سخت نوشتم؟! سخت میگیریا...
پنج‌شنبه 11 شهریور 1395 ساعت 19:39
+ سارا
وسطهای این پست، یاد یه چیزی افتادم.
اینکه بچه هایی دهه 80 و 90، خواهر و برادر اغلب ندارند. بعدها نسل عمو و عمه و خاله و دایی منقرض میشه.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
حالا اونش به کنار، (البته نه خیلی کنار) ، خودشون بدبختا تنها و بی هم بازی بزرگ میشن.